پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - ايران و آمريكا و تعامل ساختار - كارگزار - فراتى عبدالوهاب
ايران و آمريكا و تعامل ساختار - كارگزار
فراتى عبدالوهاب
بخش اول. قلمرو بحث و روش تحليل
موضوع اين مقاله »بررسى روابط ايران و امريكا« است كه طى چند دهه اخير به كليدىترين مسئله مرتبط با امنيت جمهورى اسلامى و تا حدودى ايالات متحده تبديل شده است. در اين مقاله، تلاش خواهيم كرد كه اين مسئله را بيشتر در قالب دو پرسش پىگيرى نماييم:
١. پرسش نخست آنكه عوامل تعيين كننده و تأثير گذار در روابط سياسى ايران و امريكا كدامند و دگرگونىهاى به وجود آمده در عرصه اين عوامل چه مسايلى را در روابط آتى دو كشور رقم خواهد زد؟
٢. پرسش دوم آنكه چه عناصر و عواملى از عدم عادى سازى روابط سياسى ميان دو كشور سود مىبرد و مىكوشد با حفظ تيرگى روابط ميان دو كشور، از عادى سازى آن جلوگيرى به عمل آورد؟
پرسش اخير از اين جهت اهميت دارد كه آيا مسايل ميان ايران و امريكا، آنقدر گسترده و عميق هستند كه مسير هر گونه گفتوگو و مذاكره را بر روى هر دو كشور سد كنند يا اينكه عليرغم وجود چنين اختلافاتى، مانع از گفتوگو و در مرحله بعد، برقرارى روابط سياسى نمىشوند؟ به ويژه آنكه امروزه در عرصه روابط بين الملل، رابطه نداشتن دو دولت، پديدهاى نادر است و تنها در كيسهاى محدودى، مثل ايران قابل مطالعه است؟
در بررسى اين موضوع، تلاش شده است تا از نظريه ساختار - كارگزار در تحليل رفتار سياست خارجى ايران و ايالات متحده استفاده شود؛ اين نظريه كه بر تعامل و رابطه پويا ميان ساختار - كارگزار تاكيد مىورزد، مىكوشد تا از تفسير و تحليل علت و معلولى و وضعيت وابسته بودن يك متغيّر و يا متغيّرى ديگر جلوگيرى كند، زيرا تأكيد بر تعامل ساختار - كارگزار، تاكيدى متقابل است و از تاكيدات يكسويه خوددارى مىنمايد. اين رابطه و تعامل كه به صورت B _______ A نشان داده مىشود، به علت روابط ديالكتيكى كه در طول زمان به طور مستمر برقرار مىسازد، به يك رابطه پيچيده مبدّل مىشود، رابطهاى كه فريدمن و استار، آنرا به شكل ذيل نشان مىدهند.
B A B A B A
در اين رابطه حلقهاى تاكيد بر آن است كه ساختار صرفاً محدود كننده نيست، بلكه كارگزار نيز بر ساختار تأثير مىگذارد؛ به عبارت ديگر، سياست خارجى دولتها، برآيند تعاملى ساختار و كارگزار است. اين نظريه، در واقع در مقابل دو دسته از نظريات موجود قرار دارد:
الف. نظرياتى كه كارگزار را عامل و علت اصلى پديدهها و پيامدهاى اجتماعى و سياسى مىدانند؛ مدل انتخاب عقلانى (Ratianal Model) از جمله اين نظريات است. براساس اين مدل، دولتها يا تصميمگيرندگان سياست خارجى، بازيگران منفردى هستند كه در صدد دستيابى به اهداف خويش در عرصه جهانىاند و ما مىتوانيم با تأكيد بر ظاهر رفتار عقلانى، آنها، سياست خارجى يك دولت در قبال دولت ديگر را مورد خوانش قرار دهيم. اين مدل كه به دليل سادگى، به ويژه در ميان تحليلگران استراتژيك، علاقمندان زيادى دارد، به دليل تأكيد بر ظاهر رفتار خود و حريف، نمىتواند به پرسشهاى اساسى ما در تحليل و تفسير ذهنى بازيگران پاسخ دهد. در واقع اين مدل، ما را از راهيابى به عالم ذهنى بازيگر كه براى نفس، غايب است، ناكام مىگذارد و براى دستيابى به ايستارها، ارزشها و جهانبينى او راهى فراروى ما نمىگشايد.
علاوه بر اين، اين مدل، تصميمگيرى منطقى را براى تصميمگيرندگان مفروض مىدارد؛ در حالىكه هيچ تضمينى بر منطقى بودن رفتار بازيگران وجود ندارد. به همين دليل، برخى در نقش كارگزار، به مدل تفهمى ماكس وبر روى مىآورند تا از طريق همدلى با فاعل و كارگزار، به كشف معانى پس ذهن او، راه يابند و در وراى اغراض مادى و عقلانيت ابزارى او، به شرح مبسوط و ارزشها، مبانى و نحوه فكر و جهان بينى او دسترسى پيدا كنند.
بنابراين، فرا رفتن از مدل انتخاب عقلانى به ما اين امكان را مىدهد تا سياست خارجى يك دولت را براساس تحليل ذهنى كارگزار يا همان ايستارها، هنجارها، ايدئولوژى و باورهاى آنان بفهميم. بر اساس اين مدل، كارگزار سياست خارجى براساس تصورات، پيش دانستهها و ارزشهاى خود نسبت به محيط خارجى واكنش نشان مىدهند و در فرايند تصميمگيرى، امرى را بر امر ديگرى ترجيح مىدهند.
ب. دسته دوم نظرياتى هستند كه با اصالت دادن به ساختارها، مىكوشند رفتار سياست خارجى دولتها را براساس ساختارهاى موجود يك دولت و نيز ساختار نظام بين الملل تحليل كنند و به عمد از نقش كارگزار در فرآيند تصميم سازى بكاهند؛ از جمله اين نظريات مىتوان به مدل والرشتاين در نظريههاى وابستگى اشاره كرد. وى بنابر تقسيم ساختار بينالملل به مركز پيرامون و شبه پيرامون كارگزاران را نيز محصول اين نظم مىداند.
× × ×
عليرغم محسناتى كه در هر يك از اين دو دسته نظرات وجود دارد، با اين همه ما را قانع نمىكند تا بر هر يك از اين تكيه زنيم، چرا كه كاربرد عليحده هر يك از آنها در تحليل روابط ايران و امريكا، ما را از فهم جامع مسايل فيمابين محروم مىسازد؛ از اين رو، كاربرد نظريه ساختار - كارگزار، ما را متقاعد خواهد كرد. ساختارهاى صرفاً مادى و عقلانى دانستن رفتار طرفين، بدون راهيابى به عالم ذهنى كارگزاران كه به شدت متاثر از ارزشها، باورها و ساير پيش دانسته است. تفسير و ارزيابى ما را از روابط خارجى ايران و امريكا ناقص خواهد ساخت.
× × ×
بخش دوم. عوامل موثر در تعيين مواضع ايران در قبال امريكا
چنانكه پيشتر اشاره شد، در تحليل سياست خارجى ايران در قبال امريكا، توجه به باورها، پيش دانسته و ايدئولوژى كارگزاران جمهورى اسلامى، به علاوه ساختار سياست خارجى اين دولت و نظم بينالملل، چهار چوب نظرى ما را سامان مىدهد؛ در ذيل به بررسى عوامل مؤثر در اين نظريه خواهيم پرداخت.
الف. ايدئولوژى اسلامى؛ ايدئولوژى، گذشته از آنكه ضبغه اسلامى و يا غير اسلامى به خود گيرد، خالق ذهنيتى است كه چند كارويژه مهم دارد: نخست آنكه كارگزاران سياست خارجى را مجبور ساخته از طريق آن، واقعيات را مشاهده كنند، دوم آنكه اهداف بلند مدت دولتها در عرصه سياست خارجى را مشخص ساخته و راههاى متكثرى جهت دستيابى به اين اهداف پيش روى آن قرار مىدهد و سوم آنكه توجيه كننده و منطقى ساختن انتخاب كارگزاران را بر عهده مىگيرد.
درواقع ايدئولوژى همانند آيينهاى است كه واقعيات بيرونى را در ذهن كارگزاران به نمايش در مىآورد و آنها را همانند مقولات كانت، از طريق خود با خارج آشنا مىسازد. اين ايدئولوژى كه در انقلاب ايران، جهانى تازه آفريد، به شدت رنگ و بوى اسلامى - شيعى به خود گرفت و به تدريج با هژمونيك شدن خود، منشأ بسيارى از رفتارهاى دولتمردان در جمهورى اسلامى گرديد. گذشته از اينكه چگونه اين ايدئولوژى در صحنه مبارزه با ايدئولوژىهاى رقيب، مثل ماركسيسم و ملى گرايى به پيروزى رسيد، حاوى روايت ويژهاى از اسلام بود كه انقلاب با تكيه بر آن، توانسته بود به پيروزى شكوهمند خود نايل شود؛ اين انقلاب از خانه مذهب يعنى مسجد و مدرسه دينى آغاز شد. شعارهاى آن،{P . P}
گرچه به گفته جان فوران در قالب شعر فارسى بيان مىشد، اما محتوايى كاملاً اسلامى داشت و منعكس كننده آرمان شيعيان به حساب مىآمد. روزهاى اسلامى نيز جلو برنده{P . P}
انقلاب بود و بالاخره اينكه رهبر و نيز بخش عمده از كارگزاران انقلاب، شخصيتهاى{P . P}
مذهبى بودند كه در ايران حاملان اصلى شريعت به حساب مىآمدند.
در واقع انقلاب در ايران، به گفته ميشل فوكو همچون عهد، پيمان و ضمانتنامهاى بود تا آنچه را با آن مىتوانستند به گونهاى بنيادين ذات و شخصيت خود را دگرگون كنند، بيابند. آنان راه اصلاح را در اسلام يافتند؛ اسلام براى آنان هم دواى درد فردى بود و هم درمان بيمارىها و كمبودهاى اجتماعى؛ آنان راه اصلاح امور خود را در انقلابى يافته بودند كه بر اسلام تكيه كند.
بدين ترتيب، انقلاب شكوهمند ايران، با محوريت اسلام شيعى، مسير رهايى خود را از سلطه رژيم مستبد پهلو ى و نيز هژمونى غرب، در بازگشت به اسلام و گذشته اسلامى يافت؛ البته اين بازگشت به مفهوم رفتن به گذشته آرمانى اين دولت نبوى يا دولت علوى و ماندن در آنجا نبود؛ مراد از بازگشت در انقلاب اسلامى بر خلاف جريان بنيادگراى اسلامى، احيا درونمايه گذشته در مهندسى و سازوكارهاى دنياى جديد بود. سازوكارهايى به عقيده بنيانگزار آن، جنبه عرضى، صورى و انتخابى داشت. اين سازوكارها كه به طور{P . P}
گزينشى در پيكره نظام مقدس جمهورى اسلامى تبلور يافت، در واقع كالبدى بود كه بايد معظل استبداد را حل و فصل كند و به اجراى شريعت محمدى تن دهد؛ به عبارتى ديگر، نظام بر آمده از انقلاب اسلامى بايد هم اسلام را كه تا آن روز افيون جامعه تلقى مىشد، -به قول فوكو - به اميد جهان نااميد مبدّل سازد و هم با مرتجع خواندن نظامهاى سياسى سلطنت و خلافت، آنرا در درون نظامهاى سياسى مدرن احيا نمايد.
البته اين تلاش به معنى انحلال انقلاب اسلامى در دنياى متجدد نبود؛ انقلاب اسلامى قرار بود در شرايط دوره گذار، نخست با پرانتز قرار ندادن مدرنيته، ابتدا آنرا تجربه كند و ميان سنت و پست مدرنيسم پل زند و سپس زير بار مطالبات منفى تجدد نيز نماند و بالاخره اينكه گذشته را كه به آن اعتماد مىورزيد، آرام و سالم با خود در اين تجربه همراه سازد. اينكه انقلاب اسلامى در دستيابى به اين اهداف تا چه ميزان موفق بوده، هم نيازمند فرصت بيشترى است و هم از دغدغه اين مقاله خارج است. در اينجا بايد به قرائت صاحب نظران و دست اندركاران جمهورى اسلامى كه ساختار سياسى را به دنبال خود به اين سو و آن سو بردهاند، توجه نمود. گذشته از همه اين مسايل، تاكيد ما بر اين خصيصه از انقلاب اسلامى استوار بود كه از آن به عنوان ايدئولوژى نام برديم.
ايدئولوژيك شدن انقلاب و بالتبع جمهورى اسلامى داراى دو بعد بود: نخست آنكه نگاه انقلاب اسلامى به سنت به شدت ايدئولوژيك بود و ثانياً غرب ستيزى را وجهه همت خود ساخته بود.
اينكه چرا اين انقلاب اين دو ويژگى را به خود گرفت؟ شايد چارهاى جز اين نبود؛ به هر حال انقلاب سال ١٣٥٧ در فضايى به پيروزى رسيد كه نسل سوم روشنفكر در ايران، توانسته بود هم جريان غرب مدارى يا غربگرايى دو نسل قبل را از طريق آرا و افكار مرحوم آل احمد به جريان غرب ستيزى تغيير دهد و هم سنت را جهت بر عهده گرفتن اداره امور، از مسير پروژه فكرى مرحوم شريعتى، به نقش تازهاى وادارد. به همين دليل، »الگار« نويسنده مسلمان امريكايى، شريعتى را ايدئولوگ انقلاب مىخواند؛ در واقع انقلاب در ظرف فكرى دهه چهل و پنجاه، ناخواسته آن را به اين صورت ايدئولوژيك كرده است؛ به گونهاى كه اگر در دورهاى ديگر ظهور مىكرد، شايد به روايتى ديگر از اسلام دست مىيافت.
× × ×
هدف از بيان اجمالى عناصر ايدئولوژى اسلامى در انقلاب ٥٧ و نظام جمهورى اسلامى ايران اين بود كه اين ايدئولوژى به مثابه پيش دانسته ، باور و ايستارى مداخله كننده در عرصه سياست خارجى ايران پس از انقلاب، نقش مهمى ايفا كرده است كه بدون فهم آن، درك رفتار دولتمردان جمهورى اسلامى ميسّر نخواهد بود؛ البته اين به معنى آن نيست كه اين ايدئولوژى با تمام عنصر هويت دهنده اوليه خود، دست نخورده باقى مانده و همچنان با همان صبغه نخستين، به عنوان ايستارهاى فعّال عمل مىكند. مسائلى كه امروزه در مورد محتواى اين ايدئولوژى مشاهده مىشود، حاكى از تغييرات عمده و نسبتاً محسوسى در آن است كه احتمالاً بر روند تحولات سياسى - اجتماعى سالهاى آينده جمهورى اسلامى تأثير بهسزايى خواهد گذاشت؛ به ديگر سخن انقلاب اسلامى از روزهاى پس از پايان جنگ تحميلى به اين سو، از تعصبات ايدئولوژيكى خود، حداقل در عرصه سياست خارجى، فاصله گرفته و مسايلى از قبيل صدور انقلاب و حمايت از جنبشهاى رهايى بخش و به اهتزاز در آوردن پرچم اسلام بر قلههاى رفيع دنيا را از دستور كار خود خارج نموده است؛ بهويژه آنكه برخى از صاحبنظران معتقدند راديكاليزم اسلامى در گرايش شيعى، ماهيتى متفاوت با راديكاليزم اهل سنت دارد. راديكاليزم شيعى در بدو ظهور و تولد خود، خصلتى عملياتى دارد و عملاً آنچه را اعلان مىكند، پى مىگيرد، ليكن به مرور زمان، به علت واقعگرايى بودن مكتب تشيع و نيز بر اثر روابط ديالكتيكى با جهان خارج، خصلتى اعلانى پيدا مىكند؛ يعنى تنها مىگويد، اما عملاً اشتياقى به پىگيرى آن ندارد. برخلاف جريان راديكاليزم سنى كه ابتدا اعلامى است، و هر چه جلوتر رود، به شدت عملياتى مىشود؛ به همين دليل امروزه براى غرب، بنيادگرايى سنى، به مراتب مخاطرهانگيزتر از راديكاليزم شيعى است و غرب بيش از آنكه از انقلاب اسلامى بهراسد، از گروه طالبان به رهبرى اسامه بن لادن واهمه دارد.
{P . P}
نشانه دومى كه حاكى از مسايل بهوجود آمده در عرصه ايدئولوژى انقلاب ايران است، به اختلاف ديدگاههاى بازيگران سياسى در عرصه سياست داخلى ايران باز مىگردد؛ به ويژه نسل جديدى از كارگزاران كه دعاوى ايدئولوژيك نسل اول انقلاب را آرزوىهاى آنان مىدانند، نه تمنّاهاى خود. روند تحولات سياسى سالهاى اخير و نيز تامل در مجادلات بين جناحهاى سياسى نشان مىدهد كه اجماع و وحدت رويه در باب مسايل مهم استراتژيك وجود ندارد؛ اجماع انقلابى در سالهاى اوليه انقلاب شكسته شد و وفاق جديدى جايگزين آن نشده است. از هم پاشيدگى اجماع نيز موجب شده تا طرفداران برقرارى روابط ايران و امريكا در ايالات متحده، به گفتوگو و احيانا معامله با برخى جناحهاى داخلى ايران اميدوار شوند.
{P . P}
ب. ساختار نظام بينالملل و تاثير آن بر كارگزار
عليرغم دعاوى اسلام خواهانه و عدالت خواهانه انقلاب اسلامى، جمهورى اسلامى در پىگيرى اين دعاوى با مشكلات متعددى مواجه گرديد كه طبعاً مهمترين مشكل آن، بى علاقگى و مخالفت نظام بينالملل با دولت نوظهور اسلامى در ايران بود؛ به هر حال، انقلاب در شرايط جنگ سرد و رقابت بلوك شرق و غرب به پيروزى رسيده بود و قرار بود، راه سومى را برگزيند و روابط غالب و مغلوب يا به تعبير امام خمينى(ره)، روابط مستكبر و مستضعف ر ا بر هم زند و جهان را به الگوى سومى دعوت نمايد.
اين انگيزهها كافى بود تا ايران به تدريج، هم توازن منطقه را برهم زند و هم آينده شريانهاى نفتى در حوزه خليج فارس را به مخاطره اندازد و در نهايت خطرى جدى براى رژيمهاى وابسته به غرب در جهان اسلام به حساب آيد.اين ديدگاه نظام بينالملل در مورد انقلاب اسلامى بود كه آنرا برهم زننده منافع نامشروع خود مىدانست. حساسيت غرب به رهبرى ايالات متحده، بهويژه پس از اشغال لانه جاسوسى امريكا در تهران بيشتر شد و از آن پس روابط ايران با غرب در هالهاى از ابهام قرار گرفت؛ جنگ تحميلى آغاز شد و جمهورى اسلامى مورد تهاجم همه جانبه دولت عراق قرار گرفت.
اين جنگ گذشته از پيامدها و مشكلاتى كه براى دولت اسلامى در ايران بهوجود آورد، بر ايدئولوژيك شدن فضاى فكرى و روانى ايران تأثير بهسزايى داشت؛ در واقع، آغاز جنگ، نه تنها از غلظت دعاوى ايدئولوژيك انقلاب اسلامى نكاست، بلكه به عكس بر حدّت و شدت آن افزود و رويارويى انقلاب اسلامى با غرب را به فاز جديدترى سوق داد.
به هر حال مسلم آن است كه ساختار نظام بين الملل، فعاليت جمهورى اسلامى را محدود مىساخت و مانع از بروز و ظهور برخى از خواستههاى اين دولتها مىشد.
البته اين سخن به معنى عدم موفقيت جمهورى اسلامى در برخى از عرصهها، بهويژه سياست خارجى نيست؛ به هر حال پايدارى در قبال دشمنان انقلاب اسلامى و حمايت از ارزشهاى والاى انسانى و اسلامى در چنين نظام زورمدارى، جسارت و شهامت مىطلبيد و جمهورى اسلامى ايران هزينههاى زيادى بابت آن پرداخت كرده است و لطمات زيادى را در عرصه منافع ملى متحمل شده است.
از اين رو، هدف بحث ما در تاثير ساختار بر كارگزار اين بود كه كارگزار هر چند اهداف مقدس والايى داشته باشد، ممكن است ساختار بيرونى قدرت همواره با او يار نباشد و به نفع او انعطاف نشان ندهد و چه بسا به دلايل متعدد در مقابل او بايستد و موجب تعديل اهداف يا حذف بعضى از آنها شود؛ طبعاً در شرايطى كه ساختار نظام بينالمللى به سمت نظام تك قطبى متمايل شود و تاب تحمل كانونهاى متكثر قدرت را نداشته باشد، تنفس براى دولتهاى ايدئولوژيك - كه هماهنگ با ايدئولوژى حاكم بر جهان نيستند - مشكلتر مىشود، به همين دليل وضعيت جمهورى اسلامى در عرصه روابط جهانى، پس از حادثه ١١ سپتامبر، وارد فاز خطرناكترى شده و ممكن است روال گذشته اين دولت را بر هم زند و در جهتگيرىهاى آن تغييرات اساسى بهوجود آورد؛ به همين دليل در ابتداى مقاله متذكر شديم كه ضمن اينكه كارگزار بر محيط تاثير مىگذارد، از عوامل و شرايط محيطى نيز تاثير مىپذيرد.
بخش سوم. عوامل موثر در تعيين مواضع امريكا در قبال ايران
سياست خارجى ايالات متحده امريكا، همانند هر كشور ديگر، تحت تاثير نفوذ برخى از عوامل ذهنى و عينى قرار دارد كه در ذيل به اين عوامل اشاره خواهيم كرد:
١. عوامل سازنده نگرشها و بينشها:
سياست خارجى امريكا در حلول حيات خود، بر پايه يا متاثر از تركيبى از ايستارها و باورهاى سه مكتب ذيل بوده است:
الف. مكتب هاميلتونيسم؛ اين مكتب كه در دوران جورج واشنگتن بهوجود آمد، داراى خطوط و مبانى ذيل است:
- اعتقاد به اصل تعادل قوا در اروپا و پيگيرى مصرانه آن.
- تاكيد بر ارزشهاى امريكا به جاى منافع امريكا در خارج از كشور؛ به همين دليل اين مكتب اقدام به جنگ و درگيرى در خارج از كشور، به منظور كسب منافع را مردود مىشمرده و به جاى آن، بر گسترش ارزشهاى امريكايى، در جهان تاكيد داشته است.
- مكتب هاميلتونى، امريكا را يك آرمان نجات بخش تلقى مىكند و معتقد است، اين كشور بايد آنقدر از درون خود را تقويت كند و ارزشهاى خود را توسعه دهد كه بتواند الگو و سرمشق ديگر كشورها قرار گيرد و از اين طريق، ارزشهاى امريكايى را جهانى نمايد.
ب. مكتب جكسونيسم؛ اين مكتب كه در مقابل مكتب قبلى قرار دارد، داراى درون مايهاى واقع گرا است و بيشتر بر اصل قدرت استوار است. مهمترين محورها و اصول اين مكتب عبارت است از:
- منافع ملى سكان دار سياست و روابط خارجى امريكا است؛ به همين دليل، مداخله امريكا در نقاط مختلف جهان پذيرفته شده است، اما اين مداخله نه به دليل ملاحظات بشر دوستانه و مبانى اخلاقى، بلكه براى حفظ منافع امريكا از هر گونه خطرى ضرورى است؛ بنابراين اصل، امريكا دوستان دائمى ندارد، بلكه داراى منافع دائمى است.
- حفظ و گسترش موقعيت امريكا به عنوان يك ابرقدرت.
- هر گونه تعدى و تجاوز مستقيم از سوى خارج به امنيت و ارزشهاى امريكايى غير قابل پذيرش است و در صورت چنين اقدامى، عكس العمل سريع و همه جانبه از سوى ايالات متحده ضرورى و اجتنابناپذير است.
ج. مكتب ويلسونيسم؛ اين مكتب همانند مكتب هاميلتون، براى جهانى شدن ارزشهاى امريكايى و به عبارت ديگر امريكايى شدن جهان، اهميت زيادى قايل است، اما برخلاف هاميلتونيسم، آن را نه از طريق استحكام بخشيدن به نهادهاى داخلى و افزايش كارايى، بلكه با ماجراجويى و ملاحظات نظامى در نقاط مختلف جهان مىگيرد. مهمترين محورهاى اين مكتب عبارت است از:
- اصل ايجاد تعادل يا توازن قوا اصل معقولى نيست؛ جهان بايد از طريق مداخله، مطابق با الگوى امريكا تغيير كند.
- اين مداخله به منظور گسترش ارزشها و الگوهاى امريكايى مثل دموكراسى صورت مىگيرد.
- دموكراسىها با هم نمىجنگند و كشورهايى كه دموكراسى را انتخاب نمايند، جنگ را انتخاب نمىكنند.
گفتنى است كه سه مكتب فوق، همگى قبل از جنگ جهانى اول شكل گرفتند و پس از آن دكترينها و استراتژىهاى امنيت ملى امريكا از يك يا تركيبى از اين سه مكتب متاثر بوده است؛ براى مثال در دوره ريگان دكترين جنگ كم شدت در اولويت سياست خارجى امريكا قرار گرفت و خود منعكس كننده تركيبى از دو مكتب ويلسونيسم و جكسونيسم بود. او براساس دكترين خود، مصالحه با شوروى را خطايى نابخشودنى دانست و با ملقب كردن شوروى به امپراتورى شيطانى، مبارزه به اصطلاح مقدسى را عليه آن دولت به راه انداخت.
بوش پدر نيز كه پس از ريگان به قدرت رسيد، در شرايطى دكترين خود را تدوين كرد كه با فروپاشى شوروى، نظام دو قطبى از بين رفته، زمينه براى يكهتازى امريكا فراهم شده بود. بوش دكترين خود را تحت عنوان: »نظم نوين جهانى به رهبرى امريكا« اعلام كرد و براساس همين دكترين، پس از حمله عراق به كويت، به اين منطقه لشگركشى نمود؛ از اين رو دكترين بوش از انطباق بالايى با مكتب ويلسونيسم برخوردار بود، اما در درون خود برخى مايههاى مكتب جكسونيسم و منافع محورى را نيز به همراه داشت.
بيل كلينتون كه پس از بوش زمام امور كاخ سفيد را در دست گرفت، گرايش شديدى به مكتب ويلسونيسم و هاميلتونيسم داشت و برهمين اساس، دكترين مداخله بشردوستانه را تدوين كرد. مطابق دكترين وى، مداخله در نقاط مختلف جهان، نه براساس به خطرافتادن منافع امريكا، بلكه صرفاً براساس برخى از ارزشهاى امريكايى انجام گرفت؛ چنانكه برخى از كارشناسان امريكايى از جمله كيسينجر، كوزوو و سومالى و هائيتى را مناطق فاقد منافع امريكا مىدانستند كه به هيچ وجه ارزش بهكارگيرى نيروى نظامى را نداشته است.
{P . اسدالله خليل، پيشين، ص عليهماالسلامقدس سره. P}
در سال ٢٠٠١، جورج دبليو بوش به قدرت رسيد و با انتخاب اعضاى كابينه و رؤساى ستاد رياست جمهورى از ميان افسران عالى رتبه نظامى و امنيتى، به ترديدها، نگرانىها و ابهامات در سطح داخلى و بينالمللى دامن زد. در هفتههاى اوليه زمامدارى بوش، علائمى از عادىسازى روابط امريكا با ايران، از جمله حذف تحريمهاى نفتى، كنار نهادن موقت پروژه صلح خاورميانه و اولويت دادن به مسئله عراق، انعكاس يافت، اما واقعه ١١ سپتامبر همه چيز را تحت الشعاع خويش قرارداد.
اين واقعه موجب شد تا براى اولين بار در تاريخ سياست و روابط خارجى امريكا، سه مكتب هاميلتونيسم، جكسونيسم و ويلسونيسم، در بالاترين سطح ممكن با يكديگر همپوشى بيابند و بهترين شرايط براى تحقق دكترينهاى مداخلهگرايانه و جهانگرايانه پديد آيد.
بوش در فضاى پس از ١١ سپتامبر، با توجه به ويژگىهاى شخصيتىاش و نيز جهتگيرىهاى تاريخى حزب جمهوريخواه، و از همه مهمتر ويژگىهاى منحصر به فرد كابينهاش، به تكميل دكترين خود پرداخت. دكترين بوش كه داراى محورهاى مهمى چون، تقسيم دنيا به خير و شر، قرار دادن همراهان با امريكا در جبهه خودى و غيرهمراهان در جبهه غيرخودى، و انتخاب استراتژى اقدامات پىگيرانه، عملاً مداخلهگرايى در جهان را به اوج رسانيد.
در مجموع مىتوان گفت: طى تاريخ ٢٠٠ ساله ايالات متحده، به ويژه از هنگام جنگ جهانى اول، مداخلهگرايى و جهانگرايى از ويژگىهاى بارز سياست خارجى امريكا بوده است كه در دوره ويلسونيسم، امريكايى كردن جهان و جهانى كردن ارزشهاى امريكايى محور بوده و در دوران جكسونيسم، منافع عارى از اخلاق مورد توجه قرار گرفته است. در برخى از دكترينها، بهويژه دكترينهاى ريگان، بوش پدر و بوش پسر، تلفيقى واقعى از اين دو مكتب پديد آمد. اما در هيچ يك از دورههاى پس از جنگ جهانى اول، مكتب هاميلتونيسم، به عنوان محور اصلى سياست خارجى آن كشور مورد توجه قرار نگرفته است، زيرا عموماً هاميلتونيسم يك عامل بازدارنده تلقى شده است.
اين مسئله، يعنى كمرنگتر شدن نقش هاميلتونيسم در سياست خارجى، به ويژه پس از فروپاشى شوروى، تشكيل تجارت جهانى و حمايت امريكا از آن و واقعه ١١ سپتامبر، تكميل، و تا سر حد حذف اين مكتب از سياست خارجى امريكا به پيش رفت.
٢. عوامل مؤثر در فرايند تقابل امريكا با ايران
اين عوامل كه سازنده رفتارها و اقدامات دولتمردان امريكايى به حساب مىآيند در سه بخش قابل بررسى است: الف. بخشى از ساختار قدرت در امريكا مثل كنگره، مجلس سنا و سازمان صهيونيستى ايپاك، به شدت مخالف عادىسازى روابط ايران و امريكا هستند؛ اين مراكز، ضمن حمايت از تداوم وضع موجود در روابط دو كشور، خواهان شدت عمل بيشتر امريكا درباره ايران هستند. در واقع تحريم كننده اصلى اين جنگ در امريكا، صهيونيستها هستند كه در گذشته به صورت لابى و امروزه به صورت عضويت در كنگره و سنا عليه جمهورى اسلامى فعاليت مىكنند؛ البته گرايشات شديد ويلسونى در كنگره
نيز مزيد بر علت است.
ب. جناح بعدى كه موضعى ميانهرو نسبت به روابط ايران و امريكا دارد، غالباً مقامات اجرايى و مسئولان وزارت امورخارجه امريكا هستند؛ اين جناح خواهان ادامه سياستهاى كنونى امريكا (سياست تحريم اقتصادى و مهار دوجانبه)، براى تغيير رفتار ايران است؛ آنتونى ليك و ريچارد مورفى، از چهرههاى شاخص اين گرايشاند.
وزارت خارجه امريكا كه به طور سنتى متأثر از مكتب جكسونيسم است، از يك سو مدعى است كه در صورت تغيير رفتار ايران، امريكا اقدامات خود در قبال ايران را تغيير خواهد داد و از سوى ديگر، سياستهاى كنونى امريكا برضد ايران را پاسخى به رفتارهاى نابهنجار ايران در سطح بينالمللى و منطقهاى مىداند.
ج. گرايش سوم در امريكا، در ميان محققان و صاحب نظران دانشگاهى و برخى از تعيين كنندگان سياستهاى راهبردى و مقامات اسبق امريكا وجود دارد كه علاوه بر انتقاد از سياستهاى تحريم امريكا برضد ايران، به طور كلى با نحوه نگرش امريكا به انقلاب اسلامى، با نگاهى انتقادى مىنگرند. البته برخى از صاحبان صنايع، بازرگانان و شركتهاى نفتى كه داراى منابع از دست رفته تجارى در ايران هستند، از طرفداران اين گرايش به شمار مىآيند.
بخش چهارم. علل و عوامل تقابل ايران و امريكا
برآيند مباحث مطرح شده در سه بخش قبل اين بود كه ماهيت و مؤلفههاى ساختار كارگزار در ايران و امريكا، پتانسيلهاى بالقوهاى در برقرارى چالش دامنهدار ميان آن دو كشور به وجود مىآورد كه معمولاً در كيسهاى تاريخى، آنها را عملاً درگير تقابل مىنمايد. اين پتانسيلها را مىتوان اين گونه بر شمرد:
١. ايستارها، ارزشها و بنيانهاى سياست خارجى امريكا كه در مكاتب سه گانه انعكاس مىيافت.
٢. روح ايدئولوژىگرايى نظام سياسى امريكا و تلاش آن دولت جهت جهانى كردن ارزشهاى امريكايى.
٣. حاكميت روح استقلالطلبى بر سياست و حكومت در ايران پس از انقلاب، و تلاش دولت اسلامى بر دستيابى به الگويى جديد، و مخالفت آن با نظام حاكم بر روابط جهانى.
٤. استقرار سرزمين ايران ميان دو انبار نفت جهان و برخوردارى از اهميت منطقهاى در خليج فارس و درياى خزر، در چارچوب آنچه امريكايىها از آن به عنوان بنيادگرايى اسلامى ياد مىكنند.
گذشته از اين، از نظر جمهورى اسلامى ايران، عوامل زير علل تاريخى تقابل ايران و امريكاست:
الف. مداخله امريكا در امور داخلى ايران كه از موارد بارز آن، اطلاع و مشاركت امريكا در كودتاى نوژه، تصويب بودجه ٢٠ ميليون دلارى براى براندازى جمهورى اسلامى ايران در كنگره امريكا، راهاندازى ايستگاه راديويى آزادى عليه ايران و حمايتهاى تبليغاتى، سياسى و مالى و نظامى از جريانهاى ضدانقلاب. اين مداخله آشكار از منظر جمهورى اسلامى ايران، برخاسته از خوى سلطهطلبى امريكاست كه بايد با آن مقابله كرد.
البته دعاوى ايران در اين خصوص، مورد قبول همگان است. در واقع يك اتفاق جهانى بر اين مسئله كه امريكا خواهان برترى و سلطه بر جهان است، وجود دارد كه جملگى با آن مخالف هستند.
همانگونه كه هانتينگتون متذكر مىشود، برگزيدگان كشورها كه حداقل شامل ٢٣ مردم جهان هستند(چينىها، روسها، هندىها، عربها و مسلمانان) امريكا را كشورى تحميل كننده و مداخلهگر مىبينند. امروزه كشورهايى مانند فرانسه، روسيه و چين نيز با خوى سلطهطلبى امريكا مخالفت مىورزند و در مقاطع مختلف در مقابل آن مىايستند. از اين رو، مبارزه با سلطهجويى امريكا يك مبارزه جهانى است و تنها به ايران اختصاص ندارد؛ با اين همه، تقابل ايران و امريكا به علت حساسيتهاى ايدئولوژيك و نيز تلاش امريكا براى مداخله يا سرنگونى جمهورى اسلامى ايران، تقابل را به گونهاى تغليظ نموده كه در شرايط كنونى، راه هرگونه مذاكره را بسته است.
ب. سياستهاى امريكا در طول جنگ تحميلى عراق عليه ايران كه تحريم تسليحاتى ايران در برابر سخاوت و گشاده دستى براى عراق و ارايه اطلاعات جاسوسى فنى از جبهه ايران به عراق، از نمونههاى بارز آن است.
ج. مسدود نمودن دارايىهاى ايران در بانكها و مراكز مالى امريكا.
د. حمله به هواپيماى مسافربرى ايران و كشتن ٢٩٠ نفر مسافر آن.
ه’ . وضع تحريمهاى اقتصادى عليه ايران كه شامل مواردى همچون تحريم تسليحاتى، تحريم واردات و صادرات كالا ميان ايران و امريكا، تحريمهاى نفتى و تحريمهاى ثانويه عليه شركتهاى خارجى طرف قرارداد با ايران است.
و. حمايت بىقيد و شرط از اسرائيل و چشم پوشى از كشتار مسلمانان فلسطينى.
ز. سياستهاى خصمانه امريكا عليه منافع، قدرت و امنيت منطقهاى ايران، مانند ممانعت از انتقال نفت منطقه خزر از طريق ايران، حضور نظامى گسترده در منطقه خليج فارس، لشگركشى به عراق و اشغال آن و مانع تراشى در راه همكارىهاى استراتژيك ايران با برخى كشورها، به ويژه روسيه و چين.
به همين دليل، حضرت امام درباره روابط ايران و امريكا فرمود: »ما روابط با امريكا مىخواهيم چه بكنيم. روابط ما با امريكا روابط يك مظلوم با يك ظالم است؛ روابط يك غارت شده با يك غارتگر است«.
از نظر ايالات متحده، عوامل ذيل علت اصلى تقابل آن دولت با ايران است؛
الف. اشغال لانه جاسوسى امريكا.
ب. رفتار تحقيرآميز ايرانيان عليه امريكا؛ مثل به آتش كشيدن پرچم اين كشور و شعار مرگ بر امريكا.
ج. مقصر دانستن ايران از سوى كاخ سفيد در بمبگذارى سفارت امريكا در لبنان (١٩٨٣) و يك ساختمان وابسته به سفارت در همين كشور (١٩٨٤) كه در مجموع موجب كشته شدن ٣٠٠ امريكايى شد و نيز عدم همكارى در خصوص شناسايى عاملان اين عمليات.
د. از نظر امريكا، ايران به دنبال تكنولوژى و ساخت سلاحهاى اتمى، ميكروبى و شيميايى است كه اين امر تهديد كننده منافع و امنيت امريكا تلقى مىشود.
ه’ . مسئله صلح اعراب و اسرائيل و مخالفت ايران با روند صلح.
و. حمايت از گروههاى آزاديبخش، به ويژه گروههاى جهادى فلسطينى از سوى ايران.
ز. تضييع حقوق بشر و حقوق سياسى در ايران.
× × ×
بخش پنجم. چشم انداز آينده روابط ايران و امريكا
آينده وضعيت كنونى حاكم بر روابط ايران و امريكا چگونه خواهد بود و اين روند تا چه زمانى ادامه خواهد يافت؟ آنچه در بادى امر مىتوان گفت، وضعيت كنونى تا مدتى تغيير نخواهد كرد و روابط ميان آن دو به وضعيت عادى باز نخواهد گشت؛ گرچه تغيير و تحولاتى نسبتاً محسوس در باورها، ايستارها و نگرشها، در ذهنيت مردم و دولتمردان هر دو كشور به وجود آمده، ساختار جهانى به نفع يكى و به ضرر ديگرى (ايران) متحول شده است. اما هنوز نيروهاى مخالف در هر دو كشور از قدرت بالايى برخوردارند و اركان اصلى قدرت را در دست دارند.
در كشور امريكا، لابىهاى صهيونيستى بيشترين فعاليت را جهت حفظ تيرگى ميان دو كشور دارند و مانع اصلى گفتوگوهاى طرفين به حساب مىآيند. نقش ايپاك، به عنوان بزرگترين لابى يهودى در امريكا، در تهيه طرحها و گزارشهاى علمى و كاربردى عليه ايران، و رايزنى و مذاكره با مقامات مختلف به منظور جلب نظر آنان، هم چنين نقش روزنامههاى متمايل به جامعه يهودى مثل نيويورك تايمز، واشنگتن پست و نيوزويك، در تهييج افكار عمومى و نقش مراكز مطالعاتى وابسته به يهوديان مثل مؤسسه مطالعات خاور نزديك واشنگتن و شخصيتهاى يهودى همچون ايندايك، كيسينجر و مورنى در صحنه سياست داخلى امريكا، از نمونههاى مثال زدنى هستند؛ بنابراين، وجود مجموعهايى از سازمانها، مراكز و شخصيتهاى ذى نفوذ يهودى مؤثر در افكار عمومى و جامعه سياسى امريكا، در برابر فقدان كوچكترين تشكل همسو با نظام جمهورى اسلامى در اين كشور، و با توجه به تقابل شديد جمهورى اسلامى با رژيم صهيونيستى، كشورمان را در برابر مجموعهاى مؤثر از تصميمسازان مخالف در امريكا قرار داده است.
در ايران نيز نيروهاى سنتى، به ويژه اسلامگرايان سياسى، بنا به دلايل متعددى مخالف عادى سازى روابط ايران با امريكا هستند و به علت اقتدار و سيطرهاى كه بر نهادهاى انتصابى دارند، همچنان مانع برقرارى گفتوگو ميان آن دو كشور از طريق نهادهاى اجرايى مىشوند؛ از اين رو، در هر دو كشور، چشمانداز روشنى جهت تغيير سريع شرايط كنونى وجود ندارد؛ برخى در تحليل اين مسئله معتقدند كه در ايران و امريكا دو جهانبينى مختلف حاكم است؛ از مسواك زدن گرفته تا تعريفى از زندگى، طرفين با هم اختلاف دارند. به همين دليل، ريچارد كاتم معتقد است كه هيچ محركى را براى برقرارى روابط
خوب نمىبينم.
گذشته از عدم منافع مشترك و نيز اختلافات ذكر شده بين دو كشور، بى اعتمادى كه بخش عمده آن بسترى تاريخى دارد، مانع گفتوگوهاى فيمابين شده است. هاميلتون معتقد است كه اعتماد اساسى ميان دو كشور وجود ندارد. در ايران، حتى آنانى كه علاقمند به گفتوگو با ايالات متحده هستند، عميقاً از اين موضوع هراس دارند كه امريكا به نحوى از چنين گفتوگوهايى براى تحقير يا تضعيف ايران استفاده كند.
البته برخى امريكا را عامل اصلى بىاعتمادى و طبعاً بنبست در اين روند مىدانند و برخى ديگر نيز ايران را مخالف گشوده شدن اين بن بست معرفى مىكنند. »گرى سيك« تأكيد مىكند كه سوءظن مقامات ايران به غرب، به ويژه ايالات متحده امريكا، مانع اجراى اصول سياسى و يا مذاكره و سازش شده است.
از سوى ديگر، جمهورى اسلامى ايران در نزد افكار عمومى امريكا نيز از جايگاه مناسبى برخوردار نيست؛ با اينكه مردم امريكا نسبت به مسايل خارجى و سياست خارجى كشورشان حساسيت كمترى دارند، اما براثر تبليغات گستردهاى كه رسانههاى غربى عليه ايران به انجام مىرساند، نسبت به كشورمان بدبين شدهاند؛ براى مثال در نظرسنجى شوراى روابط خارجى شيكاگو كه در سال ١٩٩٨ انجام گرفت، امريكايىها در برابر اين سؤال كه بيشترين تمايل و دوستى را به چه كشورى ابراز مىنمايند، كانادا را در صدر و عراق را در پايينترين رده (كشور بيست و پنجم) قرار دادند و ايران تنها يك رده بالاتر از عراق بود.
در گذشته در ميان محققان امريكايى، تعداد بيشترى از افراد با ديدگاههاى متمايل به تعامل با ايران به چشم مىخورد؛ براى مثال پاتريك كلاوسون محقق ارشد امريكايى، داراى گرايشهاى تعامل محور با ايران بود اما امروزه در خط مقدم ديدگاههاى تقابل محور قرار گرفته است و به شدت از تغيير نظام جمهورى اسلامى حمايت مىورزد. افرادى مانند باب نى كه تا حدود زيادى به ايران متمايل بودند، در شرايط فعلى در انزوا به سر مىبرند، اما در مجموع، كارشناسان و محافل علمى امريكا داراى جهتگيرى معتدلترى نسبت به ايران هستند و با توجه به ويژگىهاى فردى و علمى، كمتر تحت تأثير جريانهاى سياسى هستند.
به همين جهت، دانشمند فقيد ادوارد سعيد، معتقد بود كه جهان اسلام بايد در حل مشكلات خود با امريكا، به جاى مشاجره با ساختار سياسى دولت امريكا، اين قشر تحصيل كرده را تحت تأثير قرار دهد و آنها را از طريق گفتوگو، قانع نمايد كه امريكا يك طرفه درباره جهان اسلام قضاوت مىكند. اين مسير به عقيده ادوارد سعيد، همان مسيرى است كه ويتنامىها در جنگ خود با امريكا در پيش گرفتند و در نهايت، با تهييج افكار علمى و عمومى غرب، امريكا را مفتضحانه شكست دادند.
به هرحال، وجود چنين مسايل ذهنى و عينى در روابط ايران و امريكا، به ويژه تلاش محافل صهيونيستى برتداوم تيرگى است روابط و بازنگشتن به روابط عادى، سبب شده است كه طرفين همواره براى حل مسايل فيمابين و آغاز مذاكره، پيششرطهايى را مطرح كنندكه خود مانع اصلى اين مذاكرات به حساب مىآيد.
در واقع مسايلى كه بايد در متن گفتوگوها مطرح شود، به خارج از محدوده گفتوگوها كشيده مىشود؛ از اين رو، به عقيده هاميلتون بايد راههاى شروع گفتوگو با ايران را بدون وجود پيششرط پيدا كنيم تا بتوانيم درباره موضوعيتى كه ما را از هم جدا مىسازد به گفتوگو بنشينيم. البته هيچ كس نمىتواند موفقيت اين گفتوگوها را تضمين كند، اما اگر مذاكره نكنيم، نمىتوانيم انتظار داشته باشيم كه از بن بست كنونى خارج شويم. ريچارد كاتم نيز يادآور مىشود كه اگر امريكا براى شروع مذاكرات پيششرطهاى دشوار مطرح مىكند، به اين دليل است كه اصولاً خواهان برقرارى رابطه با ايران نيست.
در ناحيه دولت ايران نيز گذشته از سوءظنهاى شديدى كه به پيشنهاد امريكايىها جهت آغاز مذاكرات وجود دارد، همواره مسايلى از جمله آزادى اموال مصادره شده ايران و لغو تحريمهاى اقتصادى امريكا عليه ايران، به جاى اينكه به عنوان مرحلهاى از مذاكرات مطرح شوند، به عنوان پيششرط طرح مىشوند.
از اين رو به نظر مىرسد كه جمهورى اسلامى ايران براى حل مشكلات سياسى خود باامريكا بايد فرايند ذيل را طى نمايد:
١. چنانكه قبلا گفته شد، به توصيه ادوارد سعيد اهميت دهد و با فعاليت گسترده در محافل علمى و فرهنگى امريكا، نظر صاحب نظران و اهل علم و مرحله بعد افكار عمومى جامعه امريكا رابه خود متمايل نمايد. تحقق اين امر، نيازمند ساختارى پويا و فعّال در دستگاه وزارت خارجه است كه البته از شرايط و اوضاع فعلى اين دستگاه چنين انتظارى نمىرود.
٢. از آنجا كه عامل اصلى قطع روابط ايران و امريكا، ايالات متحده است و آن دولت تقصيرات زيادى در روابط فيمابين دارد، اين كشور نيازمند رابطه و مذاكره پنهانى با ايران است و نه ايران؛ جمهورى اسلامى ايران مدعى است كه بايد مذاكرات علنى را با امريكا در پيش گيرد و به جاى اينكه از تبعات مذاكرات آشكار بهراسد و از مذاكرات پنهان دلهره داشته باشد، بهتر است؛ وانگهى ابراز علاقه امريكايىها به آغاز مذاكرات با ايران، به علت مخالفت جدى محافل يهودى، تظاهرى بيش نيست.
اين تظاهر به حدى است كه اگر امروز ايران، دفعتا خواهان مذكرات رودررو و علنى با امريكا شود، امريكايىها دچار دردسرهايى داخلى بزرگى خواهند شد و آن دولت را در موضعى انفعالى قرار خواهد داد.
٣. حل مسايلى از قبيل آغاز مذاكره با امريكا، نيازمند وفاق سياسى و ملى ميان كليه گروههاى ذى نقش در ايران است. آشتى ملى و ترسيم خطوط سبز و قرمز ميان اين نيروها، بازگشت به جامعه مدنى و تشويق نخبگان به مشاركت سياسى، از جمله امورى است كه در دستور كار مسئولين نظام جمهورى اسلامى قرار گيرند.
٤. تا آنجا كه ممكن است از انجام مسايل پيش پا افتاده كه به حقوق بشر نظر دارد دورى كند و در برنامههاى هستهاى خود شفافسازى را وجه همت خود نمايد؛ چرا كه در شرايط كنونى، سلاح هستهاى براى ايران جنبه بازدارندگى ندارد و بيشتر از گذشته امنيت جمهورى اسلامى را به مخاطره مىاندازد.